تبلیغات
آفرینش تجربه ها - چرا راهی که میدانم گمان کردم نمیدانم؟

میپردازم اینجا به مدیریت، گاه کارآفرینی گاه تجربیاتم گاه افکارم گاه دلنوشته هایم.. خلاصه بگویم: اینجا مینویسم از گذر زندگیم

چرا راهی که میدانم گمان کردم نمیدانم؟

تاریخ:یکشنبه 3 دی 1391-11:13 ب.ظ


دلم تنگ است
دلم تنگ است و میخندم که میدانم تو را دارم
دلم تنگ است که بر افسانه میگویم
که بر افسانه میتازم تو را دارم.
فراموشم شده تو را در یاد میدانم.
فراموشم شده
          تو را در جان خبر دارم.
          تو را از خود خبر دارم.
          تو را در خود به آرامش ندا دارم.
چرا این چون پریشانم
چرا از خود گریزانم
چرا اینگونه گم کردم
چرا راهی که میدانم گمان کردم نمیدانم؟
چرا از یاد خود، خود را فقط در وهم میگویم که میدانم؟
چرا آنچه چنین رخشان بتابد گویمش پنهان و مهتاب است؟
چرا آنچه درون جان نسیم مهر رفتن را روان کرده گمان کردم نشانش را ندانم من؟
چرا از تو ولی گویا رها از تو؟
چرا خواهان خواهانم نباشم من؟
خدایا مهربان من، مرا پوزش پذیرا باش، ندارم جز خودت جایی کسی همدم
                                             که معشوقش زند بر خود چنین زخمی و او باری دگر خندد و میگوید بیا مرهم... 
بیا مرهم..

-----------
امروز دلم گرفت. نه از دیگران و زخمه وقایع اتفاقیه و نامردمی ها و چندکم روزگار. از خودم که با آنکه نشان دارم آرامم و میگویم نمیدانم! کسی همره ندارم من مثال خود روم این راه بی پایان چو مشتاقان! چو دانایان ره پیما! از اینکه میتوانستم بهترین از این باشم و نشستم، احساس تلخی میکنم...


(این شعرواره هم از الهام.اعتدالی.  )




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo