تبلیغات
آفرینش تجربه ها - در ستایش رفتار و افراد (3) - برخورد سازمانی با سرمایه های انسانی

میپردازم اینجا به مدیریت، گاه کارآفرینی گاه تجربیاتم گاه افکارم گاه دلنوشته هایم.. خلاصه بگویم: اینجا مینویسم از گذر زندگیم

در ستایش رفتار و افراد (3) - برخورد سازمانی با سرمایه های انسانی

تاریخ:جمعه 30 فروردین 1392-10:28 ب.ظ

روزی که قرار بود کارم را شروع کنم، رفتم پیش رئیس دانشکده، ایشان هم بعد از یک استقبال سرد، گفتند پرونده ات را بردار و پیش کارمند آموزش کل برو تا کارهای استخدامیت انجام شود. وقتی به آن کارمند مراجعه کردم و پرونده را دادم، بدون اینکه سرش را از روی کاغذ بردارد، نزدیک نیم ساعت من را منتظر گذاشت. حتی نگفت بفرمایید بنشینید. بعد از نیم ساعت انتظار، پرونده ام را برداشتم و بیرون آمدم، با دانشگاه تسویه حساب کردم و برای تدریس رزومه فرستادم برای چند دانشگاه خارجی، بعد از چند مکاتبه، با یکی از دانشگاه های [....] به توافق رسیدم و عازم آن کشور شدم. وقتی رسیدم، دیدم در فرودگاه یک نفر منتظر من است! با او به دانشگاه آمدم، رئیس من را به گرمی پذیرفت و بعد از معارفه و خوش آمد گویی، یک نفر را صدا زد که بیا پرونده آقای دکتر را بگیر ببر بقیه کارهای ایشان را انجام بده، در حالیکه من در اتاق نشسته بودم. بعد از مدتی گفت می خواهید یک تور هم در دانشگاه داشته باشیم، خوشحال شدم و پذیرفتم. خودش همراه من شد تا دانشکده را به من نشان بدهد. در آخر مسیر رسیدیم به یک اتاق ، که یک نفر داشت یک تابلو را روی آن نصب می کرد. نوشته روی تابلو را که خواندم جا خوردم، اسم خودم بود! وارد شده دیدم اتاق کار و لوازم مرتبط هم برایم آماده است، از فردا کار را شروع کردم و …

آن استاد محترم را دیگر ندیدم، شاید هنوز هم در همان دانشگاه باشند… شاید دارد با جان و دل برای آنجا کار می کند. نمی دانم.

اما امروز به این فکر می کردم که مگر ما چیز زیادی می خواهیم؟ اندکی احترام …

همین!

***


آقای کمالیان در نوشته قبلی متذکر شده اند که غربی ها یاد گرفته اند چگونه حاضری خوری بکنند و چگونه آدم های مستعد را جذب کنند(اینجا)، دقیقا درست می گویند.
بگذارید یک خاطره دیگر بگویم، دوستی داشتم در دوران دبیرستان که المپیادی شد، بعد هم در دانشگاه [...]  لیسانس و و فوقش را گرفت. از آن خانواده های سنتی مذهبی اصفهانی بود که فکر نمی کردم روزی او هم برود. اما رفت. با واسطه، یکبار ماجرای رفتنش را شنیدم. گفته بود (نقل به مضمون):

روزهای اخر، سر تحویل گزارشات پروژه پایانی، باید به استاد گزارش می دادم، اما استاد همواره من را دم درب اتاق منتظر می گذاشت و بعد از کلی انتظار صدایم می کرد که بیا…  فوق که تمام شد گفتند بیا دکترا هم از قانون نخبه ها استفاده کن و همینجا بخوان، اما بی خیال شدم و پذیرش گرفتم از یک دانشگاه خارجی. همه چیز در نگاه اول خوب بود. اما… سوار هواپیما که شدم، دلم گرفت، که حالا در یک مملکت غریب چه کنم، حالا چطوری خوابگاه بگیرم و چطوری جا بیافتم و هزارن سوال دیگر…. همانجا تصمیم گرفتم که نهایت دکتری را بگیرم و برگردم، اما وقتی رسیدم، در سالن ورودی خانمی را دیدم که اسم من را روی تابلو نوشته است! جا خوردم که این دیگر کیست!؟ نزدیک که شدم شناختمش! از روی عکسی که قبلا دیده بودم، استاد جدیدم بود! بعد از معارفه گفت می دانستیم تو اینجا غریبی و می دانستیم ممکن است در روزهای اول تا در خوابگاه جا بیافتی مشکل داشته باشی. خودم آمدم دنبالت، در خانه خودمان هم برایت یک اتاق درست کرده ایم که تا هر وقت بخواهی بمانی! اول ترسیدم که نکند …!! بعد که به خانه رسیدیم دیدم شوهر و بچه هایش هم از من استقبال کردند و من در اتاق مهمان آنها جا گرفتم(آخیش!). فردا به اتفاق او به دانشگاه که رفتیم دیدم یک بنر “خوش امد”  هم در آزمایشگاه زده اند و یک جشن کوچک گرفته اند! همه دانشجویان دیگر آن استاد هم بودند و به گرمی از من استقبال کردند. تازه حواسشان هم بود که من مسلمانم، برای بقیه نوشیدنی (!) آماده بود، برای من آب پرتقال!

شروع کرده بود که کار… دیگر هم نیامد.می دانم الان انجا استاد شده است و شاید هیچ وقت دیگر هم نیاید. آنها می دانستند که پیدا کردن چنین فردی و تربیت او تا رسیدن به این مرحله چقدر سخت است، پس راحت و مثل آب خوردن او را از جهان سوم گرفتند! نه با صرف هزینه بسیار، تنها با یک برخورد خوب! تنها با انداکی احترام به انسانیت او، تنها با دقت در اعتقادات او…


برگرفته از وبلاگ خوب رادمان



نوع مطلب : دانشجویی 
دنبالک ها: در ستایش رفتار و افراد (2) - عملکرد بهینه سازمانی با شیوه تدریجی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Where is the Achilles heel?
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:30 ق.ظ
That is a really good tip particularly to those fresh to the blogosphere.
Short but very precise info… Many thanks for sharing this one.
A must read post!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo