تبلیغات
آفرینش تجربه ها - گوسفند و جوی

میپردازم اینجا به مدیریت، گاه کارآفرینی گاه تجربیاتم گاه افکارم گاه دلنوشته هایم.. خلاصه بگویم: اینجا مینویسم از گذر زندگیم

گوسفند و جوی

تاریخ:جمعه 3 خرداد 1392-01:53 ب.ظ

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید...!

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت ؟

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمیگذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد...



نوع مطلب : حکایات و داستان ها 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
low vitamin d foot pain
پنجشنبه 15 تیر 1396 11:36 ب.ظ
Stunning quest there. What occurred after? Thanks!
http://laciewellington.hatenablog.com/entries/2015/06/23
سه شنبه 2 خرداد 1396 05:48 ق.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet visitors,
its really really nice paragraph on building up new website.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 11:59 ق.ظ
It's hard to come by educated people in this particular
subject, but you seem like you know what you're talking about!
Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo