تبلیغات
آفرینش تجربه ها - کوله پشتی و بهار

میپردازم اینجا به مدیریت، گاه کارآفرینی گاه تجربیاتم گاه افکارم گاه دلنوشته هایم.. خلاصه بگویم: اینجا مینویسم از گذر زندگیم

کوله پشتی و بهار

تاریخ:پنجشنبه 29 اسفند 1392-11:38 ب.ظ

بهار زیباترین فصل نیست، تمام فصل ها زیبایند! اما امیددهنده ترین فصل هست برای من بهار!

بهار استعاره آغاز است. میدانی و میدانم. تکاپوی پدرانه اش برای خرید لباس سبز جوانه های کودک ، ترفندهای مادرانه اش برای خنداندن دوباره درختان پیر و مذاکره سیاستمدارنه با برفهای سرد، برایم قابل تحسین است.

اما این تنها دلیل دوست داشتن خواهرم ، بهار ، نیست! من و او دوقولو هم هستیم البته با تاخیری روزشمار. گاهی هم حرف هم را خوب میفهمیم. باید آغاز کرد! باید لباسی به سبزی آرامش و گرمی تلاش خرید و خود پوشید و هم هدیه داد به عزیزان و آن وقت تو یعنی تمام آنها و لبخند تمام آنها یعنی تو!

 

بهار، خواهرم، قبل از آمدنش همیشه نامه میدهد و با زیرکی خواهرانه اش میپرسد امسال در کوله بارت برای من سوغات چه می آوری؟ مینشینم گوشه اتاق ذهنم و کوله پشتی زندگی یک ساله ام را آرام باز میکنم...

مینویسم برای بهار؛ امسال خواهرت الهام را بهتر شناختم! فهمیدم خلاق است و خوش بین و مثبت و آینده نگر! از دید مثبت خودش و دیگران اطرافش! هرچند بیشتر فصلهای امسالش انگار زمستان سردی بود، زمستانی به بهانه اینکه نمیدانست کدام جای خالی منتظر اوست. ذهنش بهار بود مثل تو! ولی دستش دستان درختان زمستانی پابسته در زمین.. منتظر شدن دیوانه اش میکند، میدانی؟ خودش میخواست دست کودک آرزوهایش را بگیرد و رد کند از این خیابان شلوغ عبور ممنوع عابر پیاده!

اوقات تنهایی دلش، دیگر به جای شعر گفتن و شنیدن، ساز دهنی میزد. آرام میشد. باید میدیدی اش شاید میفهمیدی در کنار ظاهر جدی اش گاهی هم، چشمانش آغوش چندقطره آب آرام میشد!

 

بهار! امسال ورقهایی گذاشته ام در دفترچه باورهایم در کوله... در آن ورق ها نوشته شده بود:

ترازوی ارزشها، وسیله ای است شخصی، لطفا دست نزنید! : نه عاقلانه است که من در ارزشهای دیگران قضاوت کنم و نه اینکه بگذارم دیگران ارزشهای شخصی مرا ارزیابی کنند. (ارزشهای اصلی را میگویم، نه رفتارها) ارزشها ریشه اند، هرکسی متناسب خود و محیطش ریشه اش را عمق میدهد یا وسعت، رشد میدهد یا نگه میدارد. ریشه ها زیر خاک اند، زیر هزار تجربه و فرهنگ و آموخته های روی هم انباشته ای که مخفی اش میکنند دلایل چگونه بودنش را و چرایی اش را از دید من و نیز ریشه مرا از دید دیگری. هرچند، شاخه ها تغییر میکنند و هرچند ریشه ها ناخواسته رقابت خواهند کرد!

توانایی و افکار انسانها سفارشی است: این را درباره دیگران میدانستم اما درباره خودم نه! بهار! امسال خواستم کسی باشم که از من میخواستند، دخترکی کاملا سربه زیر و بدون سوال و درس خوان و مقرراتی که شاید پیش میرفت تا برگزیده شدن در دانشگاهی برتر و شغلی نسبتا خوب و جامعه پسند! تلاش کردم بتوانم تغییر کنم اما تنها سرم در کتاب بود و ذهنم در فضا ! من، هنوز، من بودم ! امسال فهمیدم بهترین شخصی که میتوانم باشم، این است که الهام باشم! بهترین شخصی که از دیگری میتوانم انتظار داشته باشم باشد این است که خودش باشد، آری بهترین کسی که دیگران میتوانند انتظار داشته باشند باشم این است که خودم باشم، نه تصویرکی عروسکوار مبتنی بر الگوی مدرک گرائی جامعه ای که بالاخره الگویش را تغییر خواهد داد! و نه هیچ الگو و نسخه همه پیچ دیگر! فهمیدم من پیش از آنکه قانونی را قبول کنم میپرسم و حق دارم بپرسم قانون بهتری وجود نداشت؟ (برای ما با فلان شرایط) راه ساده تر و مستقیم تری نیست؟ و اگر بشود سعی میکنم قانون و روش خودم را انتخاب کنم و حق دارم حتی اگر اشتباها خطابم کنند خودرای! من برای برچسبی نچسب به روشی که دلچسب نباشد، نمیچسبم (آخه به خدا بعضی روشها اشتبان!) میگویند طرحی که برای دیگری موفقیت آورد الزاما کلید توفیق روزگار کس دیگر یا روزگار دیگر او نخواهد بود...

تنها رفتن هم زیبا است: اهل پیاده رفتن و تنها رفتن در جاده زندگی نبودم و از خیال تنهایی و ترس، سریعتر از آنچه فکر میکردم، کنار میکشیدم این بود که فرصت ها بوق زنان از کنارم رد میشدند. من هم می نشستم میگفتم به امید دیدار! خبر نداشتم امید دیدار بدون دویدن نمیشود! خیلی وقتها تنهایی رفتن باعث میشود سریعتر به آنچه میخواهی برسی، قدرت انتخاب و انعطاف بیشتری داری، تنها رفتن هم زیبا است، میشود حضور درختان مسیر را بیشتر لمس کرد و مسیر را بیشتر دید..

یا قضاوت را متوقف کن یا قضاوت تو را متوقف میکند: قضاوت میکردم خودم را و فکر دیگری درباره خودم را و گاها دیگری را! فکر میکردم اشتباه از من است و من نباید اشتباه میکردم، و ای وای چرا اشتباه کردم و من چون فلان هستم با فلان ویژگی و فلان موقعیت و نداشته هایم، این اشتباه را کردم، مثلا چون تلاشم کم است، چون چیزی نمیدانم، چون خجالتی هستم، چون وضعیت را درک نکردم و یا چون او فکر میکند من بچه هستم، فکر میکند من کاربلد نیستم، فکر میکند من توانایی اش را ندارم، مدتهااا گذشت تا بالاخره فهمیدم اشتباه میکردم! من و قضاوت؟! برای چه؟ که خودم قاضی محکمه ای بی شهود باشم و خودم را محکوم کنم و بعد موکل خودم شوم؟!! آن هم با اسناد ذهنی که غالبا سندیت ندارند! قضاوتهای که میشوند سرعتگیر و وقتگیر. فهمیدم دیگری را هم نباید قضاوت کرد. فردی که دیروز در فلان طرح مخالفت کرده و انسان ایرادگیری است ممکن است امروز گونه ای دیگر فکر کند.. یاد گرفتم همیشه امروز، روز دیگری است!

 

بهار اینها در کوله بار امسالم گذشت، اینکه در کوله بار فردا دارم چه میگذارم را بگذار بعد از دیدنت میگویم!

 

" پر بودم از اشتباه ولی، عالی نبود حال ایام و باز ولی، دانم که درعوض خالی نبود غریضه از حیث زندگی! آری زنده بودم و این است زندگی! کوله ام بار داشت و دارایی، گرنه اشتباه نبود بر سِیر آدمی! چاله افتادم، چاه هر از گاهی، راه رفتم که افتاده ام، نرفته ام خوابی، باز خواندم خودت خداوندی! بنده ام من، خودت خداوندی! "




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:44 ق.ظ
I know this website gives quality based content and additional material, is there any other web page
which presents such stuff in quality?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo